‍ کم‌کم رسیده است به پایان خود جهان

‍ کم‌کم رسیده است به پایان خود جهان
حتا گرفته است زمین، دست آسمان
آری تو رفته‌ای و قیامت شده به پا
رنجی‌ست در درون من و در دل زمان
تو آمدی که زنده‌گی‌ام را کنی دگر
تو می‌روی که زنده‌گی‌ام را دهی تکان
رفتی و بغض راه گلوی مرا گرفت
جای هزار حرف، فقط گفتمت: بمان!
این دختری‌که رنج خودش را نشان نداد
این دختر، این پرنده‌ی بی‌نام و بی‌نشان
هرگز نگفته‌ای که برای چه می‌روی
شاید دلت گرفت از این شهر بی‌زبان
شاید دل تو سوخت به سرباز عاشقی
شاید زنی که زنده‌گی و رنج آب و نان…
شاید به جای ابر بهاران گریستی
شاید دلت گرفت به مرگ پرنده‌گان
آری دلت گرفته قیامت شده به پا
کم‌کم رسیده است به پایان خود جهان!

تمنا توانگر

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *