ندادم دل به دستانش که از او دست بردارم
من و تنهایی و دوری من و یک فصل مجبوری
من و سنگی که بعد از این به روی سینه بگذارم
صدای تک تک ساعت، کسی بر در نمیکوبد
نه کس در فکر خوشحالی، نه کس در فکر آزارم
کسی عیدی نمیآید؛ بگو روی چه کس بوسم
به دست کی نهم دستی و با کی گام بردارم؟!
تمام روز عید من نگاهی محو یک گوشه
که ساعتها کم آوردند، من از تکرار، سرشارم
دویدنها، خریدنها و من در فکر آدمها
همینجا مینشینم من که از بازار بیزارم!
در این شبهای عید من، بخواب ایبخت خوشحالی
که با صد قرص خوابآور ببین! تا صبح بیدارم!
تمنا توانگر