هیچ چوکی از زیر پای کسی نلغزید؛ آنقدر که آغوش تو نا امیدانه از دستم رفت.
یک عمر برای آغوش تو جنگیدم و به خاطر تمام حریفان و رقیبان خون دل خوردم.
امروز در آغوش تو نشستم که به چارچوب خانهیی بیسقف شبیه است.
امروز آغوش تو را تصاحب کردم؛ اما چون مردهیی هستم که بر گور خودش نشسته است.
دریغ!!!
وقتی مرا دوست نمیداری؛ آغوش تو ویران است و من جغد پیر و شوم این ویرانهام؛
وقتی مرا دوست نداری چون ابرقدرتی هستم که بر چوکی نشست؛ اما قدرت نداشت.
آنقدر که من حتی ذرهیی قدرت ندارم که هرچقدر سفت تو را در آغوش کشم
که هرچه شدیدتر مالک آغوش تو باشم؛ نمیتوانم قلب تو را که مرا از یاد برده وادارم که مرا دوست بدارد!
تمنا توانگر