تو مثل نقاشی‌های کودکی من می‌مانی؛

تو مثل نقاشی‌های کودکی من می‌مانی؛
مثل نقاشی‌ آدم‌های ابتدایی بر دیوار غار؛
مثل رؤیای شکار بوفالو به مرد گرسنه‌ی غارنشین؛
مثل آرزوی کِرم زمینگیر ابریشم برای پروانه‌شدن؛
مثل فرارم از حقیقت و پناه بُردنم به رؤیا؛
اما این دیگر بازی گرگ و گله نیست، نقاشی کودکی نجاتم نداد!
نقاشی کودکی به تصویر دیوار رسید؛
مرد غارنشین به بوفالو رسید؛
کرم ابریشم به بال پروانه رسید؛
من به تو نرسیدم!
من در غار تنهایی خودم رشته‌های اعتیاد به تو را تا مرز خفقان به دور خودم پیچیدم، این تارها بال پروازم نشد، هیچ نقاشی دست تو را در دست من نکشید؛
هیچ‌کس رؤیای مرا حتی دچار توهّم حقیقت نساخت!

تمنا توانگر

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *