بودم درخت خسته به باغی که خسته بود
از شانهام پرید کلاغی که خسته بود
هم آن درخت بودم و هم باغ و خود همان-
از خویشتنگریختهزاغی که خسته بود
شب، برگ برگ برگ شدم برگ برگ برگ
هر برگ داشت در دل داغی…که خسته بود
تا مثل گرگ زوزه کشیدم به سوی ماه
خاموش شد چراغ، چراغی که خسته بود
شب خسته بود، حوصلهام را نداشت شب
قلبی که خسته بود و دماغی که خسته بود
بودم درخت خسته، شدم بار دوش خاک
در سایهام لمید الاغی که خسته بود
سهراب سیرت