بهر سیل گُل و هم لاله به شغنان ببرد
نیست در شهر کسی دست مرا گیرد او
نم نمک سوی بخارا و زرافشان ببرد
بخدا خسته ترین آدم این شهر منم
کو عزیزی که مرا جرم و به واخان ببرد
آن رفيقی که پریشان و حزین بود میگفت
کو مسلمان که مرا سمت خراسان ببرد
روز صد بار و هزار بار بگویم ای کاش
شوخ دروازی مرا کوف و به خواهان ببرد
طلحه مهاجر