ندارم شکوه از دنیا که این قانونِ گردون است
ندارم طاقت بغض و شکایت های خواهر را
که غم های منِ بیچاره هم آغوش جیحون است
نگیر آن کاغذ و رنگ قلم های عزیزم را
که درس خواهرم والاتر از آن گنج قارون است
درین دنیای بی ارزش چرا خوشحال این باشم
که قلبم موج خون دارد غمین و تار و محزون است
نکن تشویش این و آن و مثل کوه سنگین باش
که آخر سرنوشت ما بهاران و همایون است
طلحه مهاجر