بدین شب های تار ما همانا نور می گرید
چه گویم سرزمین من پُر از درد و خرابی هاست
به حال دخترش این مادر رنجور می گرید
درین بزم هیاهو چاره ای جز صبر کردن نیست
برادر هم به حال خواهر مغرور می گرید
نمیدانم جهان دار مکافات است یا عبرت
که جام می به حال خوشه ای انگور می گرید
چنان درد و غم دنیا عظیم است گر نمیدانی
بیا حال جهان بنگر که آن منصور می گرید
طلحه مهاجر