بیایم پیش بابایت و گویم خود کفا هستم ؟
ندارم در بساطم چیزی در عالم تو باور کن
پریشان و خراب و خسته و انگشت نما هستم
چه دارم ؟ هیچ ، سهمم از جهان آیا چه میباشد
به دورم خط بکش من آدمِ درد آشنا هستم
ز بس حرف غلط از این و آن بشنیده ام حالا
به حرف مردم و این زندگی بی اعتنا هستم
برو راهت سفید ای مهربانِ کاکُل افشانم
به فکر من نباش اصلا که من در انزوا هستم
طلحه مهاجر