شدم پیر و ز طبع سردم آتش برنمی خیزد

شدم پیر و ز طبع سردم آتش برنمی خیزد
شرر از اخگر و اخگر ز خاکستر نمی خیزد

ملولم زآنکه روز بهتری با خود نمی آرد
نمی گویم که خور هرروز از خاور نمی خیزد

چه رستاخیز برپا شد هوازی* ز انقلاب دهر
نپنداری که از جمع خران محشر نمی خیزد

چنان از راه و رسم باستان افتاد این کشور
که مرد و زن بپا برخاست یک رهبر نمی خیزد

به امیدی که مهدی خیزد آخر شد زمان من
قیامت آمد و در عصر ما جز خر نمی خیزد

از آن خاکی که خون غیرت دارا نمی جوشد
نشان ننگ سُنب اسپ اسکندر نمی خیزد

نخواهد رفت برباد ار بخون تر گشت خاک ما
که در طوفان گردی از زمین تر نمی خیزد

محیط زنده از یک قطره مروارید می سازد
ز صد دریای آب مرده یک گوهر نمی خیزد

شکار شیر آهوی خُتن باشد اگر، هرگز
چو بویی، از دهانش بوی مشک تر نمی خیزد

ز وعظ واعظان دانست منصور این سخن پژواک
که آواز حق از محراب و از منبر نمی خیزد

* هوازی = ناگهانی

عبدالرحمن پژواک

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *