اين تو بودى

اين تو بودى

اين تو بودى
توى زيبا
توى افسونگر دل ها
كه در آن لحظه غمها
همچو در دخمه سرما زده گان نگهت گلها
نغمه عشق فروخواندى و اما،
همچو باد سحرى
تند و سبكبال و فريبا
راه خود رفتى و بگذاشتى مارا
بهمان سردى و تنهايى و تاريكى شبها
*
اين تو بودى كه چو افرشته موعود بهاران
سينه بشگفته و لبهات غزلخوان
با همان لعل جگر سوز سخندان
با همان سنبل لغزنده و رقصنده و پيچان
با همان چشم سياه،
راه هوشم زدى و رخنه نمودى تا جان
ليك اى آفت جان،
اين چه جادوست ترا
كه به پيرانه سرم سوخته اى همچو جوان؟
*
اين تو بودى
كه چو استاره شبهاى بيابان
با غريبى چو من گمشده راهى بسوى ساحل فردا
خوش درخشيدى و اما:
من ترا شعر سرودم
شعر خرشيد و پرستيدن گلها
شعر خنديدن دريا،
تو مرا نغمه سرودى
تو مرا نغمه رسوايى و نوميدى شبها
*
اين تو بودى
كه چو مرغان مهاجر
در شب ابرى و سرما
راه گم كردى و با ما
قصه عشق سفرها
قصه جادوى رنگين افقها
باز گفتى و پريدى،
و من غمزده ى بيكس و تنها
هستم آنگونه كه بودم
هستم آنگونه اسير ستم سردى شبها
اين تو بودى!
اين تو بودى!
سلیمان لایق

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *