از خودم از همهی دار و ندارم سیرم
تو که رفتی پدرم لطف خدا همراهت
من به هر لحظه که یادت بکنم میمیرم
تازه فهمیدم اسارت به قفس بودن نیست
جسمم آزاده و روحاً به غل و زنجیرم
رفتی و تکیه به تقدیر نمودم اما …
درد دارد که نبود تو شود تقدیرم
به جوانی غمِ بسیار سراغم آمد
گرچه من کوچکم اما به نظرها پیرم
دستهایت به من امید و توان میبخشید
وقتی گفتی پسرم…! فکر نمودم شیرم
زندگی بی تو به ویرانهی غم تبدیل شد
بی تو از خوب و بد خلق جهان “دلگیرم”
محمد خردمند