مثل یک طفل به آغوش پدر می ماند
کودکان از عطش جهل و جدل می میرند
و گلو با تن خونین شده تر می ماند
آخر ای صلح کجایی که در این دهکده ها
از نبود تو فقط قبر اثر می ماند
بعد نابودی ما صلح اگر می آرند
نوشداروست که بر مرگ پسر می ماند
آتشی را که شب و روز به آن می سوزیم
گر وطن نیست جهنم ؛ به سقر می ماند
تند بادی که وزید است به این باغ افسوس
نخل پربار دیارم ز ثمر می ماند
هیچ چیزی به جهان نیست زیان آور از …
شرر و شری که از نسل بشر می ماند
سروده
محمد خردمند