پادشاه از دل درویش سخن میگوید
مردمم خسته شد از جنگ که حتی لبخند
از غم و غصه و تشویش سخن میگوید
هرکه کوته شود از جنگِبرادر، بُرد است
دشمن از آیینهی خویش سخن میگوید
دوست دارم که شود کام و زبانش شیرین
نوش میگویم او از نیش سخن میگوید
کودک از جنگ
لب از قهر
گل از میلتفنگ
سینهام از دل پر ریش سخن میگوید
محمد خردمند