وفا ناکرده رنج بی وفایی را نمی فهمی
من از دنیا ترا مانند گل چیدم ولی دیدم
که پاس دوستی و آشنایی را نمی فهمی
به لبخندت تمام شهر اطراف تو می گردند
محبت های بی روی و ریایی را نمی فهمی
و بغضم در گلو جامانده درد کهنهیی دارم
تو همراه هستی اما همصدایی را نمی فهمی
برای هردو تا مان خوشبختی آرزو کردم
عزیزم دوستیهای خدایی را نمی فهمی
اگرچه قهرم از تو باز هم دل گشته مشتاقت
به عقلم گفت دل: چانس طلایی را نمی فهمی؟!
محمد خردمند