دنیا تعجب میکند وقتی که می خندم
گرچند دارد سینه ام از غصه می سوزد
کم کم که عادت کرده ام با درد خرسندم
امشب دلم گنجینه صد راز و اما من
مخفی کنم از دیده ی مردم به لبخندم
آخر مرا آواره ی هر جاده می سازد
آخر گسسته می شود از خلق پیوندم
بر دیدن من کودکان شهر مشتاقند
از اینکه با مستی به من دیوانه گویندم
در خلوت من نیست جز تصویر رویایت
در قبله ی قلبم به قاب سینه می بندم
” یک سر دو صد سودا ” به من مصداق می یابد
مجنون بازاری و در صحرا خردمندم
محمد خردمند