جامه‌ی گلدوزی خود را که اوتو می‌زند

جامه‌ی گلدوزی خود را که اوتو می‌زند
مي‌برد دل، كاكلي! تا شانه در مو مي‌زند
چشم هایش شعر پشت شعر می‌سازد برام
دست هایش روی دستانم پیانو می‌زند
یوسفانه می‌خرامد پیش زیبایی او
من که باشم؟ روبرویش شهر زانو می زند
آیه‌‌‌‌ی شیطانی گفتار او دارد اثر
در دو گوشم حرف مهرش را به جادو می‌زند
پت کنم عشقی‌ترین چشمان خود را از حیا
تا که دستان نوازش را به گیسو می‌زند
دل بدونش چون درختی در خور طوفان شدست
شاخه شاخه می‌پرد خود را به هر سو می‌زند
شهر خالی خانه خالی هر طرف بی او تهی‌ست
در هجوم مردمان هر سو ببین هو می‌زند
تا بیاید دست هايم ناخود آگاه و به شوق
هر طرف را صاف؛ جمع و جور و جارو می زند
خوب ميدانم كه او هم در خيالم تا سحر
در بغل هر شام بالشتِ پر قو مي زند
ظاهراً آرام شاعر مثل اقیانوس ها
با زبان موج آواي هیاهو مي زند
شهلا دانشور
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *