روي مرداب دلي از بن شدم نيلوفرش

روي مرداب دلي از بن شدم نيلوفرش
تا بسازد برگِ لبخند گلي خوش منظرش
ايستادن ها به پايش چون چناري سوخته ست
كز دلِ او مانده بر جا مشت از خاكسترش
عشق نامش مانده و انسانيت هم گرد شهر-
شيخ مي جوييد و من هم جسته ام تا آخرش
جاده هابن بست در ها بسته بسته سوي او
بين خيالات سگم تا بيكران ها در برش
بي خبريك قلب عاشق، از غلاف چشم هاش
اين دل صد پاره را صد بار زد با خنجرش
انتخاب از دل، بسا تقصير ازين دل بوده است
چون پرستيدآن بتي كز سنگ بوده پيكرش
شير مي گفت و خودش را، روي او چون سكه بود
خوب شد بر من نمايان گشت روي ديگرش
هفت رنگي نقش خوبي هست بر رنگين كمان
آدمي زيباست در يك رنگ و در يك باورش
شهلا دانشور
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *