رهرو کوچه های خواب شوی
درشبی پیش چشم آینه ها
خندهٔ صبح آفتاب شوی
آمدی تا شبیه هر مهتابِ
خنده به سر زمین نور دهی
یا حریرِ لبِ شقایٓقِ را
پُرِ از بوسه های ناب شوی
یا به آتش کشی شبی دل را
در سکوتِ میان تنهایی
یا ازآن می که از خُمِ هوسی
می چکد نوشی و شراب شوی
تو و امواج زلف ژولیدهِ
من غریقی میان یک طوفان
آنچنان من بمیرم از عشقت
تا که سر تا به پا تو آب شوی
واژه های تن ات به رویایم
شکلِ آغوش یک غزل می شد
من تو را قطره قطره در غزلی
می سرودم که یک کتاب شوی
شگوفه باختری