هنوز در دل آیینه_ ماه_ جا مانده
چنان شکسته ام و ریز ریز پاشیدم
تو گویی از دلِ یک کوه کاه جا مانده
از آن دمی که در آغوش خواب شد خورشید
چو سایه در تنِ نقشِ گناه جا مانده
منم شبیه به برگی که بعد از پاییز
بدون زمزمه ، در بین راه جا مانده
پس از شکست ز دست شبی پر از اندوه
غمِ بزرگِ منِ بی پناه جا مانده
میان پنجره شب در سکوت
می گرید
به زیر خنجر مژگان نگاه جا مانده
شگوفه باختری