با غزل من و شما درد، دوا نمی شود
گریه ز چشم این وطن جای دگر نمی رود
خنده چرا روی لبش یک ذره جا نمی شود
از لب شمشیر غمش خون همه چکیده است
دامن کس ز دست غم هیچ رها نمی شود
زخم نزن به جسم ما درد وطن کشیده ایم
جز خود ما دگر کسی مرهم ما نمی شود
از در و بام میهنم ناله به گوش می رسد
وحشت از این وطن خدا دور چرا نمی شود؟
شگوفه باختری