درد وطنم دگر خارج از تحمل می شود!

درد وطنم دگر خارج از تحمل می شود!
بارِ غم هاست که بر شانه ی من می ریزد
موج دریاست به کاشانه ی من می ریزد
می خورم مٓی که فراموش کنم دنیا را
این چه زهر یست به پیمانه ی من می ریزد
همه از اشک و غمِ مردم من می گوید
قصه درد است به افسانه ی من می ریزد
انفجار است به زیر قدمت از هر سو
دست و پا ییست که بر شانه ی من می ریزد
شیشه هستم که مرا سنگ خودم می‌شکند
داغ من بر دل دیوانه ی من می ریزد
باز در آتش صبر دل خود می سوزم
صد زن از شعله ی مردانه ی من می ریزد
شگوفه باختری
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *