دیریست باسکوتِ خودم خو گرفته ام

دیریست باسکوتِ خودم خو گرفته ام
ای عقل از تو، من ز ازل رو گرفته ام
فریاد موج ساحلِ دل را گرفته است
من چشمه چشمه خواب ز دارو گرفته ام
سر می کشند جام ریا زاهدان شهر
من, سر زشرم بین دو زانو گرفته ام
صد تیر در تواضع صیّاد خفته بود
این درد را ز سینه ی آهو گرفته ام
بو می کشند ماه و ستاره مرا ز دور
تاعطر خویش ، از گل شب بو گرفته ام
از ترس آفتاب که شب را به سر برد
من ماه را به دامن گیسو گرفته ام
بعد از رسیدنِ لبِ شبنم به روی برگ
چون گل هزار شعر تر از او‌ گرفته ام
شگوفه باختری
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *