من دراین دور دست در گورم
بى تو هر لحظه بى تو بودن ها
مى زند نيش مثل زنبورم
هم بسوزم من از جدايىِ تو
هم بسازم ز بس كه مجبورم
دور، از هم زبان و هم فرهنگ
كرده از خود همیشه منفورم
من برايت نكرده ام كارى
ناتوانیست, کرده معذورم
خانه ام كابل است، كابل من
پاى در بند و بند مجبورم
صاحبِ خانه ی خودم بودم
اینک آواره ام چو مهجورم
باز ،اینجا اى آفتاب بتاب
من ز بى نورى تو بى نورم
زندگی غرق نا امیدی شد
مثل یک مرده بر لبِ گورم
شگوفه باختری