دفتر معرفت ماست در آب افتادست
ما زآغاز و زانجام جهان بیخبریم
اول و آخر این کهنه کتاب افتادست
غمزهات کار دلم ساخت بیک چشم زدن
دامنی تا زدی آتش بکباب افتادست
شُکر چشم تو کند محتسب شهر کزو
هر کجا میکدهای هست خراب افتادست
شیشه از باده برنگیست که میپنداری
دختر رز را آتش بنقاب افتادست
از حریفان قمار تو نماندست کسی
کار سر باختن اکنون بحباب افتادست
بر رخ ساقی گلرنگ پریشانی زلف
عکس موجیست که بر روی شراب افتادست
دفتر حسن بهارست که در عهد تو شست
برگ گل نیست که از باد در آب افتادست
چشمه ساری شده است از نگه شادابش
چشم گریان کلیم ار بسراب افتادست