گر کشته شوم خونم از آن کوی روان نیست
با تیر بلا چون هدفم روی گشاده
گر کوه شود درد غم عشق گران نیست
حال من بی برگ نوا را چه شناسد
آن سرو که آگاه ز تاراج خزان نیست
رسوائی ما را ز کفن پرده شناسد
گر شمع بفانوس رود، باز نهان نیست
شمشیر تو خوبست که بیخواست برآید
فیضی نرساند بدل آبی که روان نیست
طالع مددی گر نکند کی بکف آبی
بی یاری کس تیر در آغوش کمان نیست
کس واقف حیرانی ما نیست درین بزم
کانجا که تویی دیده بغیری نگران نیست
در دامن الوند دگر غنچه شود گل
زنهار مگوئید کلیم از همدان نیست