کی آن صیاد بی‌پروا پی نخجیر می‌گردد

کی آن صیاد بی‌پروا پی نخجیر می‌گردد
که دایم در رهش صد صید از جان سیر می‌گردد
صبوری چون ز حد بگذشت کاری رو نمی‌آرد
که دارو کهنه چون گردید بی‌تأثیر می‌گردد
خط سبزت عنان اختیار از دست و دل برده
بهارست و دگر دیوانه بی‌زنجیر می‌گردد
سراپای وجودم باده شد از حرص میخواری
ولی همچون حبابم چشم و دل کی سیر می‌گردد
شراب کهنه می‌نوشم ببزم او چو بنشینم
به من تا نوبت آید دختر رز پیر می‌گردد
کلیم آن گردش چشم و نگاه دمیدم کم شد
چو ساقی سرگران افتاد ساغر دیر می‌گردد
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *