دوریم ز عشاق زمان و انسی چند
افتاده به زندان نگاهی نجسی چند
قمچین و لگام باخته به زین فرسی چند
خلقیست پرآگنده ای سعی هوسی چند
پرواز جنون کرده به بال مگسی چند
****
آثاری خموشیست فغان هیچ ندارد
صحبت ز رهی چشم، زبان هیچ ندارد
گفتار بلند است که زیان هیچ ندارد
کرو فر ِ ابنای زمان هیچ ندارد
جز آنکه گسسته است فسار و مرسی چند
****
سعی عمل نیک و بد اندر نوسان است
الفاظ معانی ز زر و سیم گران است
بر جلوه ای دیدار تو عالم نگران است
چون سبحه ز بس جاده ای تحقیق نهان است
دارند قدم ِ بر سر هم پیش و پسی چند
****
اندیشه به بلعیدن دهر است ز حریصان
از جنس خذف پر شده امیال نجیسان
لعنت به سر و روی همین خیل خبیثان
کوکست به افسردگی اقبال خسیسان
در آتش یاقوت فتاده است خسی چند
****
از ظلم و ستم دل نه گدازد چه کند کس
با جاهل دوران که نه تازد، چه کند کس
از بهر خطا رنگ نبازد چه کند کس
با زمره ای اجلاف نسازد چه کند کس
این عالم پوچ است و همین هیچ کسی چند
****
قید نفسم در طپش جلوه ای دمساز
امید بر آن است که بیاید به رهم باز
از زیر و بمی دل بشنو معنی پرواز
برده است ز اقبال دو عالم گرو ناز
پائیکه دراز است ز بیدست رسی چند
****
نی آئینه نی جام و ایاغیست بفهمید
در لاله ستان ها همه داغیست بفهمید
آسودگی خاموش چراغیست بفهمید
در گرد مزارت سراغیست بفهمید
پی گُم شدن قافله ای بی جرسی چند
****
وصل است فراهم شدن عزت و حکمت
در خاک فتاده است ز بمهری وحدت
کو شورش عشق ِ که بیارد سر همت
ترک ادب این بس که اسیران محبت
منقار گشودند ز چاک قفسی چند
****
دوریم ز هر رسم و ز هر بند خرافات
نه اهل ریایم و نه کذب و نه مناجات
نه عظمت عالی به نظر نه به مباهات
نی دیر پرستیم نه مسجد نه خرابات
گرم است همین صحبت ما با نفسی چند
****
از هجر تو محمود کشد درد و ملولی
عشاق تو این رنج و تعب کرده قبولی
خم گشته قد سرو به مانند کهولی
بیدل به عرق شسته ام از شرم فضولی
مکتوب نفس داشت جنون ملتمسی چند
یکشنبه 23 میزان 1391 خورشیدی
سرودم
احمد محمود امپراطور