به همت خس و خار را گل کند
رگِ شبنم افتد به سیر نمو
گلستان که فریاد بلبل کند
امید هر چه باشد مؤفق شود
کسی رنج را گر تحمل کند
کجا میرسد کس به پرواز ما
به سیمرغ گوید اگر دل کند
کفِ خاک را کم مبین هیچگاه
که بسیار جُز را همین کل کند
کجا می شود فارغ از خون دل
که صیاد نخجیری بسمل کند
تراود ز عشق شهپر ِ بیخودی
خمار می از هستی حاصل کند
عذاب است بر فردِ نیکو سرشت
که خدمت به یک جمع جاهل کند
نشد یوسف از بند زندان به بند
زلیخا به آزادی در غل کند
زند جوش تا فکر معنی پذیر
شراب خرد را به قلقل کند
چه طوفانِ آتش زنی ای فلک
غمی نیست شخصی توکل کند
دو چشمم کشید راه، از انتظار
شود تا به این ورطه منزل کند
رسد تا به محمود هوای وصال
ز جان خودش تحفه قابل کند
سرودم
احمد محمود امپراطور
افغانستان