به مرواریدی دندانت بمیرم
حریر پیرهن داری تو از گل
به آن چاک گریبانت بمیرم
زدی آتش مرا با گوشه ای چشم
کمان و تیری مژگانت بمیرم
مگر یوسف شوم بینم کرامات
که در چاه زنخدانت بمیرم
تویی فرمان روا و شهریارم
اگر در کنج زندانت بمیرم
جفا در حکم و تدبیرت نباشد
وفا و عهد و پیمانت بمیرم
گلستان فرش مقدم داری هر جا
قدِ سروِ خرامانت بمیرم
بلند پروازی هایت دوستدارم
غرور و شوکت و شانت بمیرم
عدالت کی کنی در حق عشاق
به پا سنگ و به میزانت بمیرم
تو دادی سوژه های عشق برمن
قصیده تا به دیوانت بمیرم
همه جا شهرت از لعل تو باشد
گهر سنگِ بدخشانت بمیرم
به ناخن ات زدی از خون چشمم
پسندی رنگِ مرجانت بمیرم
خدا داند چه حالم از فراقت
در عصر خویش دورانت بمیرم
نمی خواهم شوی آزرده از من
ببینم اشک چشمانت بمیرم
هزار اسرار باشد در دل تو
شبهای تلخ هجرانت بمیرم
ز نامردان چرا اندیشه داری
جگر خونی و گریانت بمیرم
خبر گشتی که در نزع است حالم
نماز و ختم قرآنت بمیرم
کجا رانی تو محمود از کنارت
به جمع پاسدارانت بمیرم
شنبه 11 عقرب 1392 هجری آفتابی
که برابر می شود به 02 نوامبر 2013 میلادی
سرودم
احمد محمود امپراطور
افغانستان