بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا
چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود
به روی من زدی از ناز ارمغان مرا
چرا به نزد تو خام است اعتبار من
گرفتهٔ چو به صد رنگ امتحان مرا
گذشت عمر و نيامد به خانه ام روزي
ز ذره پروری نشکست يار نان مرا
به باغ ناله کنان بلبلی به گل می گفت
که سوختی تو پر و بال و آشيان مرا
عزيز من ز پريشانيم چه می پرسي
که سيل حادثه بُردست کاروان مرا
به يار عشقری ناليده اين سخن می گفت
ز پا فگند غمت جان پهلوان مرا