جـگـرم گـل زده، دلـم خـون است
داغ هــای نـهــانـيـيـی دارم
کز شمار و حساب بيرون است
در شب و روز اشک من جاريست
ديده ام بين چو رود جيحون است
انتخـابيست جمـلـه ابـيـاتـم
چون سليس و روان و موزون است
آب گـرمـم ضـرورت افـتـاده
جامه ام احتياج صابون است
نزد بی دانشان اين دنيا
آنکه دانشور است مجنون است
بی زکاتند اغنيای زمان
ثروت شان ز گنج قارون است
عشقری با تغييرات بساز
که به يک حال ذات بيچون است