خود را هزار پاره بمانند شانه ساخت
آن شوخ جای غير مگر وعده دار بود
کز پيش ما به رفتن خود صد بهانه ساخت
دادم انار دانهٔ دل را بدست يار
از ناز زد به روی زمين، دانه دانه ساخت
جز خورد و خواب چيز دگر نايد از کفم
از بس مرا عنايت حق نازدانه ساخت
يک سرپناه نيست مرا اندرين ديار
گويند مردمان که سر خانه خانه ساخت
سابق درين هوسکده شهرت نداشتم
عشق تو اينقدر به جهانم فسانه ساخت
سوراخهای سينه ام از حد گذشته است
از بس خدنگ ناز تو دل را نشانه ساخت
تا پا نهاد در دل من عشق مهوشان
عشرتسرای عمر مرا مرده خانه ساخت
بيچاره يی که کهنه خيال و عتيقه بود
آيا چسان به رسم و رواج زمانه ساخت؟
در عمر يک دو روزۀ خود آمدم بتنگ
صد آفرين به خضر که در هر زمانه ساخت
ممکن نشد که همرۀ يار عشقری رود
مرغ دلی که داشت پی او روانه ساخت