يكى صبحى شدم بر طرف باغى
كه تا دل را دهم از غم فراغى
چه صبحى كز هواى دلپذيرش
به هر سو مشك مى پاشيد عبيرش
شكوفه جلوه گر بر شاخساران
چو انجم ريخته بر چرخ گردان
بر دور گونه ى گل شبنمِ تر
فتاده چون عرق بر روى دلبر
گلاب نازبو در صدر مجلس
نشسته پهلويش نسرين و نرگس
فلاكس سر فكنده پيش پايش
زبان بگشوده سوسن در ثنايش
ز عشق ليلى گل، بيد مجنون
فكنده سر به پيش و بود محزون
قباى سبز در بر كرده شمشاد
كشيده قامت و استاده آزاد
دم باد صبا عنبرفشان بود
چمن از بوى گل رشك جنان بود
ز هر سو بلبلان دلشكسته
به دور شاهد گل حلقه بسته
يكى در پاى ريحان گشته بيهوش
يكى در پيش نسرين مست و مدهوش
يكى از چشم نرگس زار و بيمار
يكى را برگ لاله توى منقار
گل اندر ناز و بلبل در رجا بود
خلاصه هر طرف بزمى به پا بود
***
منِ هر دم شهيد بى سر انجام
من ناكرده كار از صبح تا شام
به ِپاى گلبنى بنشسته بودم
ز اوهام علايق رسته بودم
گهى با بلبلان هم كيش و انباز
گهى با آبشاران ناله پرداز
ز رنگ آميزى دست طبيعت
به هر برگى بدم سرشار دقت
كه آمد ناگهان از دوردستى
به گوشم ناله ى طاقت شكستى
چه فريادى كه زد آتش به جانم
تبه شد يك قلم تاب و توانم
بديدم بلبلى پربسته در دام
كه ميزد ناله از بيداد ايام
ريب و بيكس و محزون و شيدا
به پاى گلبنى افتاده تنها
اسيرش كرده صياد زرنگى
شكسته بال پروازش به سنگى
چنان مهجور و زرد و زار گشته
كه دور از آشيان بيمار گشته
توانى بر دل ريشش نمانده
به جز نيم نفس بيشش نمانده
ز استبداد چرخ كينه پرورد
همى زد ناله و خون گريه ميكرد
به آه و ناله ميخواند اين ترانه
كه اى نوباوگان نازدانه
از آن وقتى كه گشتم از شما دور
دو چشمم شد ز هجر رويتان كور
شدم بازيچه ى دست زمانه
زند دور زمانم تازيانه
به دام بى كسى افتاده ام زار
اسيرم نقطه سان در خط پرگار
نه اميد رهايى دارم از دام
نه رحمى در دل صياد خودكام
شويد آگه ز حال مادر خويش
ز حال مادر غم پرور خويش
رويد اى بيگناهان پيش صياد
زنيد از جور گردون داد و بيداد
به دامانش درآويزيد يكسر
بگوييدش به زارى كاى ستمگر
شده چندى كه يك مشت پرِ زار
به دام صيدگيرت شد گرفتار
همان موجود بيكس مادر ماست
يگانه سرپرست و ياور ماست
به جز وى در جهان يارى نداريم
رئيس و يار و غمخوارى نداريم
بيا آخر ببين روى خدا را
رها كن مادر بد بخت ما را
به حال زار ما آخر نظر كن
ز آه پرشرار ما حذر كن
جهان دار مكافات است، هشدار!
حذر كن از جفاى چرخ، زنهار!
مساز از خانمان آواره ما را
مكن بىپرده و بيچاره ما را
مده آزار بيجا مرغكان را
به پشت پا مزن افتادگان را
بگفت اين نكته را و لب فرو بست
فغان و گريه اش راه گلو بست
بيامد قطره خونى از دهانش
جدا شد از بدن روح و روانش
استاد ضيا قاريزاده