‎اسير

‎اسير
‎يكى صبحى شدم بر طرف باغى
‎كه تا دل را دهم از غم فراغى
‎چه صبحى كز هواى دلپذيرش
‎به هر سو مشك مى پاشيد عبيرش
‎شكوفه جلوه گر بر شاخساران
‎چو انجم ريخته بر چرخ گردان
‎بر دور گونه ى گل شبنمِ تر
‎فتاده چون عرق بر روى دلبر
‎گلاب نازبو در صدر مجلس
‎نشسته پهلويش نسرين و نرگس
‎فلاكس سر فكنده پيش پايش
‎زبان بگشوده سوسن در ثنايش
‎ز عشق ليلى گل، بيد مجنون
‎ فكنده سر به پيش و بود محزون
‎قباى سبز در بر كرده شمشاد
‎كشيده قامت و استاده آزاد
‎دم باد صبا عنبرفشان بود
‎چمن از بوى گل رشك جنان بود
‎ز هر سو بلبلان دلشكسته
‎به دور شاهد گل حلقه بسته
‎يكى در پاى ريحان گشته بيهوش
‎يكى در پيش نسرين مست و مدهوش
‎يكى از چشم نرگس زار و بيمار
‎يكى را برگ لاله توى منقار
‎گل اندر ناز و بلبل در رجا بود
‎خلاصه هر طرف بزمى به پا بود
***
‎منِ هر دم شهيد بى سر انجام
‎ من ناكرده كار از صبح تا شام
‎به ِپاى گلبنى بنشسته بودم
‎ز اوهام علايق رسته بودم
‎گهى با بلبلان هم كيش و انباز
‎گهى با آبشاران ناله پرداز
‎ ز رنگ آميزى دست طبيعت
‎به هر برگى بدم سرشار دقت
‎كه آمد ناگهان از دوردستى
‎به گوشم ناله ى طاقت شكستى
‎چه فريادى كه زد آتش به جانم
‎تبه شد يك قلم تاب و توانم
‎بديدم بلبلى پربسته در دام‎
‎كه ميزد ناله از بيداد ايام
‎ريب و بيكس و محزون و شيدا‎
‎به پاى گلبنى افتاده تنها
‎اسيرش كرده صياد زرنگى
‎شكسته بال پروازش به سنگى
‎چنان مهجور و زرد و زار گشته
‎كه دور از آشيان بيمار گشته
‎توانى بر دل ريشش نمانده
‎ به جز نيم نفس بيشش نمانده
‎ز استبداد چرخ كينه پرورد
‎ همى زد ناله و خون گريه ميكرد
‎به آه و ناله ميخواند اين ترانه
‎كه اى نوباوگان نازدانه
‎از آن وقتى كه گشتم از شما دور
‎دو چشمم شد ز هجر رويتان كور
‎شدم بازيچه ى دست زمانه
‎زند دور زمانم تازيانه
‎به دام بى كسى افتاده ام زار
‎اسيرم نقطه سان در خط پرگار
‎نه اميد رهايى دارم از دام
‎نه رحمى در دل صياد خودكام
‎شويد آگه ز حال مادر خويش
‎ز حال مادر غم پرور خويش
‎رويد اى بيگناهان پيش صياد‎
‎زنيد از جور گردون داد و بيداد
‎به دامانش درآويزيد يكسر
‎ بگوييدش به زارى كاى ستمگر
‎شده چندى كه يك مشت پرِ زار
‎ به دام صيدگيرت شد گرفتار
‎همان موجود بيكس مادر ماست
‎يگانه سرپرست و ياور ماست
‎به جز وى در جهان يارى نداريم
‎رئيس و يار و غمخوارى نداريم
‎بيا آخر ببين روى خدا را
‎رها كن مادر بد بخت ما را
‎به حال زار ما آخر نظر كن
‎ز آه پرشرار ما حذر كن
‎جهان دار مكافات است، هشدار!
‎حذر كن از جفاى چرخ، زنهار!
‎مساز از خانمان آواره ما را
‎مكن بىپرده و بيچاره ما را
‎مده آزار بيجا مرغكان را
‎به پشت پا مزن افتادگان را
‎بگفت اين نكته را و لب فرو بست
‎فغان و گريه اش راه گلو بست
‎بيامد قطره خونى از دهانش
‎جدا شد از بدن روح و روانش
‎استاد ضيا قاريزاده
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *