نى فيض ياب پيرى، نى بهره از جوانى
گر زندگى همين است، لعنت به زندگانى
اين نكته روشنم شد از قامت خميده
كز عمر بار بردن دارد بسى گرانى
در گلشن تعين با خار و خس بسازيد
اينجا نميتوان يافت يك برگ ارغوانى
از بزم شبنشينان جز تيرگى نجوشد
يك لمحه روشنايى اى برق آسمانى
بحر است در تلاطم، امواج در تصادم
من كرده راه خود گم، اى ناخدا تو دانى
از خاره هم توان برد فيض هزار گلشن
دستى اگر بيارى، تخمى اگر فشانى
استاد ضيا قاريزاده