بود پيراهن من پينه پينه
گريبان تا به روي سينه پينه
از اين پس عينك زانوي خود را
نمايم عيناً از آيينه پينه
وزيري را ببايد آفرين گفت
كه خود را كرده در كابينه پينه
وكيلان با وزيران پينه جوشند
كه شنبه هست با آدينه پينه
به دكان پينه دوزى پينكى رفت
دو چشمش از خَوِ دوشينه پينه
چو زردآلوي پيوندي نميشد
فلاكس با گل بربينه پينه
چنان كردم به يارجان پينه خود را
كه دست نوعروس از خينه پينه
خدا داند شتر ديدي، نديدي
گرفتم پينه پينه ني نه پينه
استاد ضيا قاريزاده