سرد شد باد مهرگانى حيف
زرد شد شاخ ارغوانى حيف
زلف سنبل به پيچ و تاب افتاد
در كف صرصر خزانى حيف
پاره شد نامه هاى ناخوانده
كهنه شد جامه ى جوانى حيف
سبزه تا سر كشيد شد پا مال
سرخ گل گشت زعفرانى حيف
ميوه ناپخته ريخت از سر شاخ
غنچه، نشگفته گشت فاني، حيف
ورنه هر لحظه ام بهارى بود
هر نفس گنج شايگانى حيف
ارمغان شباب در پيرى
چيست، جز رنج هيچ دانى حيف
استاد احمد ضيا قاريزاده