عمري است به ياد لب جانانه دل من
خون مى چكد از ديده به پيمانه دل من
–
آيينه ى ما محو تماشاى تو گشته
درياب كه از خود شده بيگانه دل من
–
بگذر ز من اى ناصح و بگذار نصيحت
كز نيمِ نگاهى شده افسانه دل من
–
از كيف دو چشم تو بود مست هميشه
حاشا كه رود جانب ميخانه دل من
–
خوش حلقه زده زلف به خال بر رويت
از پهلوى اين دام برَد دانه دل من
–
جايي كه ضيا شعله كند شمع رخ دوست
سوزد همه تن چون پرِ پروانه دل من