‍ رفتیم آن‌قدر که دگر پا نمانده است

‍ رفتیم آن‌قدر که دگر پا نمانده است
مرزی گشوده نیست، دری وا نمانده است
در لحظهٔ عبور، نگهبان مرز گفت:
«برگرد یا بمیر دگر جا نمانده است
در سرزمین حسرت و افیونی شما
از دین به غیر مسجد و ملا نمانده است
هان ای پناهجوی مسلمان! به غرب نیز
تندیس مانده است، مسیحا نمانده است
خونین شد از هجوم شما مرزهای ما
آن روزها گذشته و حالا نمانده است
برگرد در دیار تروریست پرورت
آن‌جا که غیرگرگ به صحرا نمانده است…»
ز این حرف‌های تلخ دلم گفت: آ خدا
در زیر آسمان تو هم جا نمانده است
یحیا جواهری
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *