روایتی که در آن عشق نیست افسانهست
تو آمدی جَرَیان یافت عطر تُند شراب
به پشت پلک تو چشم است؛ یا که میخانهست؟
به کلبۀ فقرا حاجت تعارف نیست
همین سلام و علیک است و چای عصرانهست
به هر کجا که دلی میتپد اقامت کن
مگو که بلخ بِه از اصفهان و فرغانهست
ز جنگ و صلح فراتر، ادارهٔ دنیا ـ
به دست چند نفر بدمعاشِ دیوانهست
مسافر از سفر آمد وطن وطن میگفت
نخوانده بود که در شهر خویش بیگانهست
یحیا جواهری