ز ابر و باد بپرسید ما همان کاجیم
ز جانگذشتهتر از هر گلادیاتوریم
نه وامدار فلان تخت یا فلان تاجیم
*
شب است و پنجرهها بسته، چشمها خسته
ستاره گُم شده، یا ماه، یا سحر یا تو؟
چه کس، کدام نفر در غزل مخاطب توست
سوال کردی و گفتم رفیق! تنها تو!
*
بگشای در به روی جوانی که پیر شد
اما چه سرد گفت که حالا نمیشود
آدم پس از هبوط به زن گفت: نازنین!
این زندهگی بونِ تو زیبا نمیشود
*
جویهای تشنه محروماند از دریا شدن
سهم انسان معاصر نیست جز تنها شدن
جادهها تقسیم شد هرکس به راهی رفت رفت
بینِ هفتاد و دو مذهب نیست حرف «ما» شدن
*
دنیا ندارد با کسی پیوند، دیوانه
بر روی دنیا میزند لبخند دیوانه
چیزی نخواهد از خدا جز گوشهی امنی
یک استکان چای و دو سه تا قند دیوانه
*
وقتی هنر، گره نگشاید در این زمان
دیگر به درد هیچ زمانی نمیخورد
بیدار کن، لگد بزن این قوم خفته را
آبش ز سر گذشت تکانی نمیخورد
یحیا جواهری