صبح شد، پایین بیا از «باغ بالا» اندکی
صحبت از بُنبستها یک اتفاق خوب نیست
لااقل چیزی بگو؛ یا بشنو از ما اندکی
شعر را با شوکران تشبیه کردم، یار گفت:
چاشنی عشق را بر آن بیافزا اندکی
اشتباه از من قبول؛ اما گسستن چاره نیست
جاده بستن را رها کن، راه بگشا! اندکی
لیلی من سیب دید و دل نزد، مجنون نشد
صبر این بانو چو کوه و صبر حوّا اندکی
در میان تخته و تابوت تن، زندانیام
مهربانتر باش با من! آی دنیا اندکی
یحیا جواهری