ما با همایم و هیچ غمی نیست بعد از این
خرما همین و قند همین، چای هم تیار
حالا بمان که من به تو محتاجم و همین
یک شعرعاشقانه بفرما فروغوار
شعر تو نغز و دکلمههای تو دلنشین
تو ماه مجلسی و کس اینجا غریبه نیست
هر چشم محو حیرت و هر لب صد آفرین
ممنوعه نیست مجلس شعر و مشاعره
این «شعرچای» ما صلواتیست نازنین
این خندهها به خاطره تبدیل میشود
حالا بخوان بخند که غول است در کمین
شعری بخوان که خاک مرا باد برده است
با خود به هفت قاره و هفتاد سرزمین
سیمینِ سرزمین من از ما مکن دریغ
آن شعر تابناک و غزلهای آتشین
یحیا جواهری