زمانه‌یی‌ست که یار از دیار بگریزد

زمانه‌یی‌ست که یار از دیار بگریزد
گل از نسیم و پلنگ از شکار بگریزد
به جان دوست؛ که کار زمانه برعکس است
بعید نیست که ماه از مدار بگریزد
گلوی کیست که زخمی ندارد از زنجیر؟
کسی نمانده که از زیر دار بگریزد
خدا کند نشود باز طعمهٔ گرگان
زنی که از ستم سنگسار بگریزد
در این جزیره نفس می‌کشد، نمی‌داند
کجا رود که از این گیر و دار بگریزد
یکی تنورِ پرآتش به شانه، وآن دیگر
ز شرِ آتش و آتش‌بیار بگریزد
چو کاکه‌های خرابات مُرده‌شور شدند
قمارباز ز بزم قمار بگریزد
یکی نوشت: در این شهر جای آدم نیست
کس ار پیاده بیاید، سوار بگریزد
خلاصه عرض کنم فصل فصل دلتنگی‌ست
پرنده از چمن، آدم ز «شار» بگریزد
یحیا جواهری
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *