بینوا در حسرت نان و پنیر
خر هم آدم میشود اما به شرط:
شیرِ شیر
در مشک شیر
در پشت شیر
پیش از آن که چایک ما دم شود
شرط میبندم الاغ آدم شود
خاک بر فرق رعیت، ما خوشیم
میزنیم و میدریم و میکُشیم
کیف دارد این پر و بالک زدن
روی قبرستان و یخمالک زدن
هرچه سلطان گفته ما آن میکنیم
گرگ را در گله چوپان میکنیم
در سیاست رسم افغانی خوش است
وعده های بندِ تنبانی خوش است
سنگ را بر کوزه یا کوزه به سنگ
گر بکوبی، بشکند کوزه «ترنگ»
ما همان سنگیم و کوزه مردماند
وای از این مردم چه بد سردرگُماند…
باز ماند این قصهی ما ناتمام
میل کن صبحانهات را، والسلام
یحیا جواهری