وای از این دل که ز دست تو سراسر خون است
حجم عشق تو در این سینه ز حد بیرون است
عاشقان آبروی شهر و ولایت باشند
شهر بی عشق همان جنگل آمازون است
با دو سه بیت غزل، عقده ی دل وا نشود
شعر موزون چه کند حال چو ناموزون است
حاجت فلسفه و منطق و دانایی نیست
آدمیزاده چو عاشق نشود مجنون است
من به عشق تو و ایمان تو باور دارم
حرف ملای محل را چه کنم، افیون است