منم کویر و تو باران، بیا ببار ای اشک

منم کویر و تو باران، بیا ببار ای اشک
بیا که سیر بگرییم در «مزار» ای اشک
خوش آن نفس که ببینم چکیده می‌آیی
ز پشت شیشه‌ی عینک به رهگذار ای اشک
چو روزگار بد آید به گریه محتاجیم
به نیمه‌های شب از من مکن فرار ای اشک
دو قطره آب چه باشد، تو کهکشان منی
بچرخ، هلهله کن، آب شو، ببار ای اشک
قسم به عشق که از جان و از جهان سیرم
مرا به شعله‌ی آتش بکن دچار ای اشک
اگر که گریه‌ نباشد به وقت دلتنگی
هزار تکه شود مرد غصه‌دار ای اشک
شکنجه پشت شکنجه، شکست، تنهایی
ببین چه می‌کشم از دست روزگار ای اشک
تو در جزایر مهتابی‌ات به «او‌» بسپار
شبی که کُشت مرا رنج انتظار ای اشک
یحیا جواهری
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *